عشق برای تمام عمر
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف
کرد و آسیب دید. عابرانی که رد
میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران
ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به
او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده
باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و
نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را
پرسیدند
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و
صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر
شود پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با
اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.
چیزی را متوجه نخواهد
شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه
کسی
هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی
گفت:
اما من که میدانم او چه کسی است...
يك اندرز
مردي با اصرار بسيار از
رسول اكرم يك جمله به عنوان اندرز خواست .
رسول اكرم به او فرمود :
" اگر بگويم به كار ميبندي ؟ "- " بلي يا رسول الله !
"" اگر بگويم به كار ميبندي ؟ - " بلي يا رسول الله ! "-
" اگر بگويم به كار ميبندي ؟ "- " بلي يا رسول الله ! "
رسول اكرم بعد از اينكه سه
بار از او قول گرفت و او را متوجه اهميت مطلبي كه ميخواهد بگويد كرد ، به او
فرمود :
" هرگاه تصميم به
كاري گرفتي ، اول در اثرو نتيجه و عاقبت آن كار فكر كن و بينديش ، اگر ديدي نتيجه
و عاقبتش صحيح است آن را دنبال كن و اگر عاقبتش گمراهي و تباهي است از تصميمخود
صرف نظر كن "
.
روزی ، مدیری بسیار ثروتمند و سرشناس از خیابانی عبور
می کرد. او سوار
بر اتومبیل
گرانقیمتش سریع رانندگی می کرد و از راندن آن لذت می برد.
البته مراقب
بچه هایی بود که گاه و بیگاه از گوشه و کنارخیابان ، به وسط
خیابان می
پریدند که ناگهان چیزی دید. اتومبیل را متوقف کرد ولی متوجه
کودکی
نشد.در حالی که حیرت زده به اطرافش نگاه می کرد، ناگهان آجری به در
اتومبیل
خورد و آن را کاملا قر کرد! ازفرط خشم و عصبانیت از اتومبیل پیاده
شد و یقه
اولین کودکی را گرفت که در آن حوالی دید. بعد درحالی که او را
محکم تکان
می داد، فریاد کشید: این چه کاری بود که کردی ؟ تو که هستی ؟
مگر عقلت
رااز دست داده ای ؟ می دانی این اتومبیل چقدر ارزش دارد؟ و تو چه
خسارتی با
زدن آجر و قر کردن در آن به بار آورده ای ؟
پسربچه که شرمنده به نظر می رسید، در حالی که بغض
کرده بود،
گفت : آقا، خیلی معذرت می خواهم . فقط یک لحظه به حرف
هایم گوش کنید. به
خدا نمی دانستم چه کار دیگری باید انجام دهم .چاره ای
نداشتم . آجر را پرت
کردم ، چون هیچ راننده ای حاضر نشد بایستد و کمکم
کند. بعد در حالی که اشک
هایش را پاک می کرد و با دست به نقطه ای اشاره می
کرد، گفت : به خاطر
برادرم این کار را کردم . داشتم او را با صندلی
چرخدارش از روی جدول کنار
خیابان عبور می دادم که ناگهان از روی آن به زمین
سقوط کرد.
زورم نمی رسد که او را بلند کنم. سپس در حالی که به
هق هق
افتاده بود، ملتمسانه به مدیربهت زده گفت : لطفاً
کمکم کنید. کمکم می کنید
تا او را از روی زمین بلند کنم و روی صندلی چرخدارش
بنشانم ؟ او زخمی شده
. مدیر جوان که بغض راه گلویش را بسته بود و به زور
آب دهانش را قورت می
داد، به سرعت به آن سمت دوید. سپس پسر معلول را از
روی زمین بلند کرد و او
را روی صندلی چرخدارش نشاند. بعد با دستمالی تمیز،
آثار خون را از روی
خراشیدگی های سر و صورت پسر معلول پاک کرد.
نگاهی به سراپای او انداخت و خیالش راحت شد که او
صدمه ای
جدی ندیده است . پسرکوچک از فرط خوشحالی بالا و پایین
می پرید، به مدیر
جوان گفت : خیلی از شما متشکرم ، خدا خیرتان بدهد!
مدیر جوان که هنوز آن
قدر بهت زده بود که نمی توانست حرفی بزند، سری تکان
داد و آن دو رانگاه
کرد. سپس با گام هایی لرزان سوار اتومبیل گران قیمت
قر شده اش شد و تمام
طول راه تا خانه را به آرامی طی کرد. با وجود آنکه
صدمه ناشی از ضربه آجر
به در اتومبیلش خیلی زیاد بود، مدیر جوان هرگزتلاشی
برای مرمت آن نکرد. او
می خواست قسمت قر شده اتومبیل گرانقیمتش همیشه این
پیام را به اویادآوری
کند:
در مسیر راه زندگی ، هرگز آن قدر تند نران که شخصی
برای جلب توجهت ، آجر به سوی تو پرتاب کند.
دو روز مانده
به پایان جهان. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط
نخورده باقیمانده بود پریشان شد و آشفته و
عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد
زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ
زد و جار و جنجال
راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،
خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت،
خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به
سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:" عزیزم اما یک روز
دیگر هم گذشت تمام روز را
به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لااقل
این یک روز را زندگی کن" لابه لای هق
هقش گفت: اما با
یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا
گفت :" آن کس که لذت
یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته و آن که امروزش را در
نمی یابد هزار
سال هم به کارش نمی آید "
و آنگاه سهم یک
روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و زندگی کن".
او
مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می
درخشید.اما می ترسید حرکت کند می ترسید
راه برود می ترسید زندگی از لای دستانش بریزد
.قدری ایستاد... پیش خودش گفت: وقتی فردایی ندارم
نگه داشتن این
زندگی چه فایده ای
دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم
آن
وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید
به وجد آمد که
دید می تواند تا ته دنیا بدود .می تواند بال بزند می تواند
پا روی خورشید بگذارد می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را
مالک نشد
مقامی به دست نیاورد اما...
اما
در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و
به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای
آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک
روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و
سرشار شد و بخشید.
عاشق شد و
عبور کرد و تمام شد. او همان یک
روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!
دخترک فداکار
همسرم با صدای بلندی
گفت:تا کی میخوای سرتو توی روزنامه فرو کنی؟میشه بیای و به دختر جونت بگی
غذاشو بخوره روزنامه
را کنار گذاشتم و رفتم به سوی آنها تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.
اشک در چشمهاش جمع
شده بود و ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت آوا دختری زیبا و برای سن
خود بسیار باهوش
گلویم را صاف کردم وظرف را برداشته و گفتم چرا چند تا قاشق گنده نمیخوری فقط بخاطر
باباعزیزم .آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست
اشکهایش را پاک کرد و گفت باشه بابا میخورم نه فقط چند
قاشق همه شو می خورم
ولی شما باید ...آوا مکث کرد بابا اگر من
تمام این شیربرنج رو بخورم هر چی خواستم
بهم میدی؟ دست کوچک
دخترم رو که بطرف من درازشده بود گرفتم و گفتم قول میدم.بعد باهاش دست دادم وتعهد
کردم
ناگهان مضطرب شدم
گفتم ،آوا،عزیزم،نباید برای خرید کامپیوتر یا یک چیز گرانقیمت اصرا کنی.
نه بابا،من هیچ چیز
گران قیمتی نمی خوام و با حالتی درد ناک تمام شیر برنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسر
ومادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا
نزد من آمد انتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم آوا گفت من می
خوام
سرمو تیغ بندازم همین
یکشنبه.تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد
وگفت:وحشتناکه یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟غیر ممکنه.نه در خانواده ما.و مادرم با
صدای
گوشخراشش گفت ،فرهنگ
ما با این برنامه های تلویزیونی کاملا داره نابود میشه.
گفتم آوا،عزیزم،چرا
یک چیز دیگه نمی خوای؟ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم.
خواهش میکنم
عزیزم،چرا سعی نمیکنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش
کنم آوا گفت،بابا،دیدی که خوردن اون شیر برنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک میریخت.وشما
بمن قول دادی هر چی میخوام بهم بدی،حالا میخوای بزنی زیر قولت؟
و حالا نوبت من بود
که خودم رو نشون بدم گفتم مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم
فریاد زدن که مگر دیوانه شدی؟و من به آوا گفتم آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده
شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبایی پیدا کرده بود.
صبح روز دوشنبه آوا
رو به مدرسه بردم دیدن دختر من با موی تراشیده شده درمیون بقیه شاگردها تماشایی
بود
آوا به سوی من برگشت
و برایم دست تکان داد من هم دستی تکان دادم و لبخندی زدم.
در همین لحظه پسری از
یک اتو مبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا زدو گفت آوا صبر کن تا منم بیام
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم
فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت،
دخترشما، آوا، واقعافوق العاده ست.
و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره.
زن مکث کرد تا صدای هق هق
خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض
جانبی شیمی درمانی تمام
موهاشو از دست داده نمی
خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخرش کنن آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب
مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو
هم نمی کردم که اون موهای زیباشو
فدای پسر من کنه . آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که
دختری با چنین روح بزرگی دارین. سر جام خشک شده بودم. و...
شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من،
تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی
می کنن.
آنها کسانی هستن که
خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
خانه
گزارش
در باره ما
واهداف انجمن
خاطرات من و شما
نظرات و
پیامهای شما
قوانین
آدرس ، تلفن
شماره حساب انجمن
اندرزها

بنی آدم اعضای یک دیگرند که درآفرینش ز یک گوهرند
چوعضوی به درد آورد روزگار دگرعضوها را نماند قرار